الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
32
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
( 1 ) سعد بن عباده گفت : بدان كه در همين قلعه آن قدر تو را محاصره مىكنيم تا آنكه ذليلانه اسلامى را تقاضا مىكنى كه الان تو را به آن دعوت مىكنيم و از پذيرش آن خوددارى مىكنى ؛ امّا آن زمان چيزى جز شمشير به تو نمىدهيم ! اى عيينة ، آيا نديدى كه طومار زندگى يهوديان يثرب را چگونه در هم پيچيديم ؟ ! آنگاه سعد نزد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ، بازگشت و او را از جريان مطلع نمود و عرض كرد : اى رسول خدا ، خداوند به وعدهاى كه به تو داده است عمل خواهد كرد و دين خود را پيروز خواهد ساخت . به اين باديهنشين حتى يك دانهء خرما نده ! اى رسول خدا ، اگر او داغ شمشير را ببيند ، تسليم خواهد شد و به سرزمينهاى اصلى خويش فرار خواهد كرد ؛ چنان كه چندى پيش در خندق چنين كرد . ( 2 ) آنگاه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به جارچى دستور داد اعلام كند : « همگى به سرعت به سوى قلعه ناعم كه قبيلهء غطفان در آن هستند پيش برويد » . جارچى اين پيام رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را اعلام كرد . قبيلهء غطفان به ترس و دلهره و وحشت دچار شده بودند و هنوز پاسى از شب نگذشته بود كه شنيدند فردى در تاريكى شب فرياد مىزند : « 1 » اى جماعت غطفان ، خانوادههاى خود را دريابيد كه در محاصرهء مسلمانان قرار گرفتهاند ! آنها همان شب حركت كردند و صبح زود به اقامتگاه خويش رسيدند ، اما خانوادههاى خود را ديدند كه سالماند . « 2 » از آنها پرسيدند ، آيا ديشب گزندى به شما نرسيد ؟ گفتند : نه . عيينة گفت : اين خدعه محمد و اصحابش بود ، به خدا قسم كه ما را فريب دادند ! آنها چند روز در ميان قوم خويش باقى ماندند . سپس عيينة از آنها خواست كه براى يارى يهوديان به قلعهها بازگردند ؛ امّا حارث بن عوف پيش آمد و گفت : اى عيينة ، حرف مرا بشنو و در منزل خويش بمان و كمك به يهوديان را رها كن . به علاوه من معتقدم وقتى به خيبر مىرسى كه محمد آن را فتح كرده است و در اين صورت با مشكل بزرگى مواجه خواهى شد . « 3 » ( 3 ) آن شب كنانة بن ابى الحقيق در قلعهء كتيبه به سر مىبرد . هنگام صبح ، وقتى به وى خبر دادند كه غطفانىها بازگشتهاند ، چنان لرزهاى او را فرا گرفت كه ظرف آبى كه در دستش بود بر زمين افتاد و شكست . او يقين پيدا كرد كه شكست خواهد خورد و با نااميدى گفت : ما بىجهت دل خودمان را به اين باديهنشينها خوش كرده بوديم . آنها به ما وعدهء كمك و يارى دادند و ما را اغوا كردند . به جانم قسم كه اگر وعدهء كمك و يارى نمىدادند ، اقدام به جنگ با محمد نمىكرديم . « 4 »
--> ( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 650 . ( 2 ) . الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 164 ، ح 253 . ( 3 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 651 . ( 4 ) . مغازى ، واقدى ، ج 2 ، ص 651 .